تبليغاتX
دختر شب

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمونهم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

                                           

                        مادر دوست دارم

وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و
 خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که  وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن  نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که  تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره  و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
----------------------------------------------------------------

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم ...
              
                                     
 

 

نوشته شده توسط pari در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 16:39 | لینک ثابت |

 

آيا ميدانستيد بزرگترين عامل چربي خون کشيدن سيگار ميباشد

آيا ميدانستيد برج ايفل 1792 پله دارد

آيا ميدانستيد که افزايش ميزان فسفر در خون ميتواند باعث جدا شدن کلسيم از استخوان ها شود که در نهايت باعث ضعيف شدن استخوانها و شکسته شدن آنها ميشود

آيا ميدانستيد که دو کشور چين و آمريکا بيشترين توليد کننده سيــــر ميباشند

آيا ميدانستيد که مطالعات جديد نشان ميدهد مصرف همزمان ويتامين هاي «ای و سي» ممكن است در كاهش ابتلا افراد به بيماري آلزايمر موثر باشد

ميدانستيد که هر 186 هزار سال يکبار ، کره زمين کاملا" به زير آب ميرود و تمامي زمين پوشيده از آب ميشود و دوباره بعد از مدتي سر از آب بيرون ميآورد

آيا ميدانستيد که يك بررسي نشان داده خانواده‌هايي كه در آنها مصرف روزانه يك ليوان شير به صورت عادت درآمده است، فرزنداني شاداب و باهوش دارند

آيا ميدانستيد که عسل به كمك دياستازهايش چربي‌هاي اطراف قلب را آب مي‌كند به همين دليل مصرف آن به سالخوردگان و بيماران قلبي توصيه مي‌شود

آيا ميدانستيد که بزرگترين دستبرد به بانک در سال 1976 ميلادی ، در طول نا آرامي هاي داخلي در بيروت ، گروهي نظامي به بريتيش بانك خاور ميانه حمله كردند و گاوصندوق هائي كه در هر يك بين نه تا بيست و دو ميليون دلار بود را بسرقت بردند

آيا ميدانستيد که طولاني ترين كلمه در ديكشنري آكسفورد از چهل و پنج حرف تشكيل شده است

آيا ميدانستيد که رودخانه گنگ براي هندوها بسيار مقدس است و هر سال مردم زيادي براي پاک شدن و تطهير خود را در آن مي شويند ، در حالي که فاضلاب صد شهر و روستا و ميليونها تن مواد سمي و زايد کارخانه ها به طور مستقيم وارد اين رودخانه مي شود

آيا ميدانستيد که تابلوي موناليزا گرانبهاترين اثر هنري است كه تاكنون دزديده شده است اين تابلو در بيست و يک آگست سال هزارونصدويازده از موزه لوور پاريس بسرقت رفت و در سال هزارونصدوسيزده در ايتاليا پيدا شد

آيا ميدانستيد که قطب شمال كمترين دماي جهان را دارد ميانگين دماي هوا در آنجا پنجاه و هشت درجه سانتيگراد زير صفر است بعضي روزها حتي سردتر هم ميشود

آيا ميدانستيد انسان در روز بطور متوسط پانزده هزار بار پلک ميزند

آيا ميدانستيد که آقايون در روز چهل تار مو و خانمها هفتاد تار مو از دست ميدهند ، البته بيشتر آنها دوباره جايگزين ميشوند

آيا ميدانستيد که 30 برابر جمعيتي که امروز بر سطح کره زمين زندگي ميکنند ، در زير خاک مدفون شده اند

آيا ميدانستيد تنها قسمت بدن که در آن خون جريان ندارد قرينه چشم است

آيا ميدانستيد که با يک مداد ميشود خطي به طول پنجاه و هشت کيلومتر کشيد

آيا ميدانستيد که شبيه بودن دو اثر انگشت به يگديگر ، يک به شصت و چهار ميليارد ميباشد

آيا ميدانستيد که عقربها تنها موجوداتي هستند که اشعه راديو اکتيويته تاثيری به آنها ندارد و جالب تر اينکه عقربها دو دشمن دارند يکي از آنها يک نوع سار است و ديگری مگس

مهرباني در گفتار موجب اعتماد ميشود ، مهرباني در فکر محبت را عميق ميکند و مهرباني به صورت بخشش عشق مي آفريند

آيا ميدانستيد که شيشه به ظاهر جامد بنظر ميرسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت ميکند

آيا ميدانستيد بزرگترين فرودگاه ، فرودگاه بين المللي رياض در كشور عربستان است كه در سال هشتاد و سه ميلادی با هزينه اي معادل دو ميليارد و يكصد ميليون پوند بمساحت دويست و بيست و پنج كيلومتر مربع ساخته شد

آيا ميدانستيد که مار «اناکوندا» تنها نمونه افعي است که بچه مي زايد

آيا ميدانستيد که در حدود يک سوم سرطانهايي که در نهايت منجر به مرگ ميشوند با آنچه که ميخوريم در ارتباط هستند

آيا ميدانستيد که فقط با از دست دادن يک در صد از آب بدن ، احساس تشنگي ميکنيم

آيا ميدانستيد که ناخنهای دست چهار برابر ، سريعتر از ناخن های پا رشد ميکنند

آيا ميدانستي که دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد ميکند

نوشته شده توسط pari در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 11:24 | لینک ثابت |

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
                       

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
                      

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
                           
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
 

نوشته شده توسط pari در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 22:21 | لینک ثابت |

 

 

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب "برات میمیرند، مثل" د "دوستت دارند، مثل " ع " عاشقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

----------------- 
اقتدار دل شکسته به اندوهی است که سروده نمی شود
-----------------------------
عشق ویزای ورود به دل است
---------------------

کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت... ليوان سرخ شد
--------------------
بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند
-------------------
ميدوزم شادي را به غم، زياد را به كم، درخت را به ريشه، گاهي را به هميشه، ستاره را به آسمان، زمين را به كهكشان، كهنه را به نو و خودم را به تو...
---------------------------------------
در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد .
---------------------------------------
تمام گلهای خوشبوی دنیا رو هم به پات بریزم، بازم کمه. چون پاهات خیلی بو میده!
----------------------------
عزیزم تو گاو منی .............. ناراحت نشو الان می فهمی . گ: گلمی. ا : آرزومی.و: وجودمی
----------------------------------------------
اصفهانی تو خواب میبینه به فقیر 1000 تومان داده وقتی بلند میشه میگه :: عجب کابوسی بود
----------------------------
میگن خدا به اندازه دل هر کس بهش نعمت میده .. پس دل تو باید خیلی بزرگ باشه که خدا من رو بهت
داده
-------------------------------
 
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر کار بکني قشنگ نميشي پس بيخود زور نزن
-------------------------------------
خروسه ميره لب ديوار ميبينه ماشين حمل مرغ رد مي شده صدا ميزنه بچه ها بياييد سرويس دخترها داره مياد ديدم
-------------------------
وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم دفعه اولش نيست,آخرش هم نخواهد بود وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

-------------------------
شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟ شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيزي براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد



----------------------------------------

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن
-------------------------------------- 
دفتري که بسته شد بازش نکنيد دلي که شکسته شد نازش نکنيد ياران شما را به خدا به عشق بيوفائي نکنيد يا اين که وفا کنيد تا آخر عمر يا اين که از اول آشنائي نکنيد
------------------------------- 
خدايا! به من رفيقی بده که با من گريه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پيدا خواهم کرد
------------------------------- 
نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو دستته اما وقتي دستتو باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطرات
---------------------------------- 
كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيكوست و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد
---------------------------- 
اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است
----------------------------------- 
ظریفی سن جوانکی را پرسید.جوانک پاسخ داد:20 سال دارم.ظریف گفت: اشتباه می کنی فرزند.بگو 20 سال را دیگر
ندارم
 ------------------------------
هر كس بد ما به خلق گوید *** ما دل به غمش نمی سپاریم
ما خوبی او به خلق گوییم *** تا هر دو دروغ گفته باشیم 
------------------------------------ 
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست ، گر در آن دوست نباشد همه درها بسته است
من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم ، تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم

 --------------------------------------
به تو سپرده بودمش، به هزار و یک امید و امروز برای هزار و یکمین بار دلمو میبرم تا شکستگیشو گچ بگیرم
 --------------------------------
شوق ديدار تو را قاصد بيراه چه داند ؟
آنقدر شوق تو دارم كه خدا مي داند
------------------------------ 
تصور کن شلوار بچه ۶ ساله رو پوشیدی, حس میکنی چقدر تنگه, دلم برات همون قدر تنگ شده
-------------------------- 
آدما نمیتونن تغییر نكنن ، رابطه ها نمیتونن عوض نشن ، دنیا نمیتونه ثابت بمونه ، ولی یه دوست میتونه تا ابد یه دوست باشه
 ------------------------------------------
دوستان را ياد كردن عار نيست ، يك اس ام اس كمتر از ديدار نيست . دوستان را دوستي كن در حيات ، بعد مردن دوستي در كار نيست
 ------------------------------------
اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم، اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم ، اما اگه دلم تو رو خواست چه کار کنم.؟؟
------------------------------
مي دوني چرا رنگ غروب سرخه ؟ جون خورشيد وقتي مي بينه من و تو همديگرو دوست داريم آتيش مي گيره
 ----------------------------------
در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا... تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا...
----------------------------
هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته
-------------------------------------------- 
غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم
-----------------------------------
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
----------------------------
کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک 
---------------------------------
هنوز در پی جراح زبردستی می گردم که سرنوشت مرا با تو پیوند بزند  
-----------------------------
خواستم در مصرف عقل صرفه جویی کنم عاشق شدم
------------------
ما جدا افتادگان را هیچ کس غمخوار نیست جان فدای دوست کردن پیش ما دشوار نیست
--------------------------------------------
به دکتر شريعتي گفتن:" استاد! سيگار طول زندگي آدمو کوتاه ميکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگي فکر مي کنم
 ---------------------------------------
به اندازه ي تمام گوسفندهاي جهان دوستت دارم.قربانت، چوپان دروغگو!
--------------------------------- 
در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگی است وگرنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند
 
طلوع شادیها و غروب غمهایتان را آرزومندم..........پری

نوشته شده توسط pari در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 1:38 | لینک ثابت |

 
شعري براي تو
 
امروز آسمان ِ عشقم
كبود است كبود
امروز روز عشق است
و من
گم مي كنم خود را
در همه پيچهاي بي بازگشت
تا شايد
در بي برگشت ترين
قصه هاي دنيا
بيابمت
و زمزمه عاشقانه
امروز را
در گوشت زمزمه كنم
و عاشقانه ي
نگاهت را بدزدم
و در هجوم
همه خاطراتم
روياهايم را رج زنم
و هديه ولنتاين را
بوسه دهم
  
 
 

نوشته شده توسط pari در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 2:12 | لینک ثابت |

 

 

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد ,
نیگاش کردم یه دختر بچه پنج
شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با
چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو
نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا
بچه , یه دختر و یه پسر
سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش
کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که
کنترل خنده برام مشکل بود با
چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می
زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو
گذاشت روی گونه ام , خیلی
جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش
که روی گونه ام ثابت مونده
بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه
کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال
دیگه ازش بپرسم که بچه ها
از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر
کوچولوی همراهش موهای بلند
خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو
نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو
نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,
توی یه تصادف
رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه
روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش
صورتشو گرفت و به شدت گریه
کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای
ضربان تند قلبمو به وضوح می
شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک
پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش
فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک
نسیم یه خط متورم سیاه ,
یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت
بد می شد نمی تونستم چیزی رو
درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از
گشنگی و تشنگی , زن بابام
منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی
تاریک بود , شبا می
ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و
از خدا خواستم منو ببره
پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل
کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه
فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو
گرفته بود و می کشید : - بریم
آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره
, خدا با ما بازی می کنه ,
تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی
خیس , اونقدر که تصویر
اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده
بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و
شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی
هم همراه آهو شروع به رقصیدن
کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو
پوشونده بود رقص آروم و
رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می
خوند , ناخودآگاه منو به یاد
خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی
توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و
اثری از بچه ها نبود نمی
دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی
تونستم چیزایی که دیده بودم
باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از
آسمون که مانی نشون داده
بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,
نزدیک هم , و یکیشون پر نور
تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی
کوچولوتر

 

نوشته شده توسط pari در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:38 | لینک ثابت |

 

 
روند خواستگاری
 
يك هفته پس از خلقت آدم:
 
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.
 
پانصد سال پس از خلقت آدم:
 
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا
(يعني من موقع زنمه) بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و
مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت مقدس
جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني
 پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي
خودت.
 
دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
 
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با
ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر
دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر
زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده
اي؟ بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد
تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.
 
ده سال قبل:
 
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان
مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد
چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان
پا بر جاست.
 
هم اكنون:
 
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام
اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا
نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد"
مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه
نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد. البته در نسخه جدید یاهو مسنجر که
برای مسلمانان تهیه شده در آن از عاقد الکترونیکی و شکلک های اسلامی استفاده میشود

نوشته شده توسط pari در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 15:48 | لینک ثابت |

 

۱                      ۲                          ۳

 

 

 

 

                                                                            

 

 

 

تولدت مبارک ابی جوووون

 

 

              

 

دستاااااااااااااااااااا

  ماشالله دست دست                 

        

           

 

          

 

 نیناش نیناااااش نیناش نیناااااش

 

                              

 

 قر کمرو بریم باهاااااش

                                  

 ماشالله اون آخریا که مث مورو ملخ می پرن

 

                          

 

به ما میگه آره حالا برقص

 

                                  

      

 

 

                            

یکی منو بگیره

 

ماشالله آخریاااااا به افتخارشون

 

 

                        مرسی آخریا

 

                  

 

       بسه دیگه خسته شدماز حال رفتم

 

         

 

                                                                               

           

 

 

                  

 

 

مرغ و الاغ و اردک

           کبریت و گازو فندک   

یه لقمه نون سنگک

                تولدت مبارک

   

         

 

       

 

 

 

حالا نوبت چیهکیک تولد

 

                                            

 

      

 

 

ما خونوادگی کیکو میاریم آخه خارجیه کلاس داره

 

 

 

 

شکم پرستا بیان اینجا

 

 

 

شرمنده به دلیل مشکلات مالی ازگذاشتن ۲۷ عدد شمع معذوریم

 

     

 

ابی یادت نره اول یه آرزو بکن بعد شمعو فوت کن

 

 

 

 

 

                   

 

خوب حالا از مهمانان گرامی خواهش میشه که در نرن و کادوهارو تحویل بدن

 

                

 

 منسی

 

 

خوب آقا ابی اینم کادوهات برو کیف دنیا رو بکن این چند روز

 

      

 

 توپ توپ طالبی چه کادوهای جالبی

از اعماق دلم ازت خواهش می کنم نصف نصف

 

 

        

                   

                      

 

دست همتون منسی

 

ابی جان امیدوارم همیشه با ذکر الله و یاد بزرگوار عالم امام زمان (عج)و در جوار خونه

 امام رضا(ع) همیشه سالم و تندست باشی.

 

 

 

 

       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط pari در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 1:32 | لینک ثابت |

 
 
 
 
 
 

من خيلي دوست داشتم كه دختر كوچولوي شما باشم ، من اصلا نمي فهمم چه

اتفاقي افتاد . من خيلي هيجان داشتم براي بيرون اومدن ، من توي تاريكي

بودم هنوز در يك جاي راحت ، من صاحب انگشتان و پنجه شده بودم ، و هر چه

بيشتر رشد مي كردم زيباتر مي شدم . ما هنوز آماده ترك محيط نبودم . من

بيشتر وقت ها يا خواب بودم و يا داشتم فكر مي كردم . حتي در روزهاي آخر

بين خودم و تو يك رابط احساس مي كردم .

بعضي وقت ها مي شنيدم كه گريه مي كني و باهات گريه مي كردم ، بعضي وقتا

داد مي زدي و مي ترسيدي و بعدش گريه مي كردي ، مي شنيدم كه بابا هم داد

مي زنه ، من ناراحت بودم و اميد وار بودم كه شما به زودي بهتر شيد . من

تعجب مي كردم كه چرا اينقدر گريه مي كردي؟ من نمي تونستم تصور كنم كه چرا

اينقدر ناراحتي . همون روز ، اون اتفاق وحشتناك افتاد . يه هيولاي بد جنس

اومد اونجا ، همون جاي راحت و گرمي كه من بودم . من خيلي ترسيده بودم

شروع كردم به جيغ زدن ولي انگار كه تو نمي تونستي كمكم كني، شايدم كه تو

صداي من رو نمي نشنيدي! اون هيولا نزديكتر و نزديكتر مي شد ، همين جور كه

من جيغ مي كشيدم و داد مي كشيدم :" مامان ، مامان لطفا كمكم كن " ، من

ترس رو با تمام وجودم حس كردم ، اونقدر جيغ زدم و جيغ زدم تا ديدم كه

ديگه نمي تونم . اونوقت هيولا شروع كرد به بريدن بازوي من ، اون خيلي

دردناك بود دردي كه هيچ وقت نمي تونم توصيفش كنم .

واي ! من چه قدر التماسش كردم كه دست نگه دار!

من از وحشت جيغ مي زدم همين طور كه او داشت پاي من رو مي بريد من فقط درد

احساس مي كردم و داشتم ميمردم .

من مي دونم كه هيچوقت صورتت رو نمي بينم يا نمي شنوم كه مي گي چه قدر

دوستم داري ، من مي خواستم به اشكات پايان بدم ولي ديگه جوني نداشتم ، من
مرده بودم .

احساس كردم كه دارم ميرم بالا ، من روي بال يه فرشته بودم و توي يك جاي

بزرگ و زيبا ، من هنوز داشتم گريه مي كردم ولي ديگه دردي نمي كشيدم اون

فرشته من رو آورد به يه جاي شگفت انگيز اون وقت ديگه گريه ام تموم شد

حالا خوش حال بودم . من از فرشته پرسيدم اون چيزي كه من رو كشت چي بود ؟

اون گفت "سقط" من ناراحتم كه اين درد رو كشيدم ! من نميدونم سقط چيه ؟

ولي حدس مي زنم كه اسم يه هيولا باشه من دارم اينا رو مي نويسم كه بگم

عاشقتم و بهت بگم كه من چقد دوست داشتم دختر كوچولويه شما باشم ، من
خيلي
تلاش كردم كه زنده بمونم ، مي خواستم زنده بمونم ، اما نمي تونستم ، اون

هيولا خيلي از من قوي تر بود اون دست و پاي من رو مكيد و در آخر همه ي من

رو خورد ! زنده موندن غير ممكن بود . من فقط خواستم كه تو بدوني من سعي

كردم پيشت بمونم . نمي خوستم بميرم . مامان لطفا مراقب اون هيولا باش .

مامان ، من عاشق تو ام و اصلا نمي خوام كه تو اون دردي كه من كشيدم رو

بكشي خواهش مي كنم مراقب خودت باش.



بهترين گزينه ؟آيا فكر كرده ايد كه اين كوچولو ها مرگ رو خودشون انتخاب

كرده اند ؟با ياد تمام اون كوچولوهايي كه سقط شدن و امروز مي تونستن

دكترها و مهندسان بزرگي بشنلطفا اين متن رو براي هر كسي كه مي تونيد

ارسال كنيد، اگر قلبي داريد كه با خواندن اين نامه جريحه دار شد، پس به

اون عمل كنيد و اين نامه رو براي همه دوستانتون بفرستين تا به دست اون

پدر و مادر ايي برسه كه توي اين فكرند تا بفهمند كه با بچه هاشون چه كار
مي كنند.

 

 

نوشته شده توسط pari در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 13:16 | لینک ثابت |


 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند  


-----------------------------------
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.                     
------------------------------------
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند 
----------------------------------------
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني       
-----------------------------------
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.


-----------------------------------------
بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است 
-----------------------------------
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد. 
-------------------------------------------
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
---------------------------------
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...  
-------------------------------------
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!! 
--------------------------------------

نوشته شده توسط pari در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 16:31 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
خدایا امشب قلبم را با شب بوهای پرپر شده و یاس های باران خورده آذین می بندم و آرام نجوا می کنم *یاد خدا آرامش بخش قلب هاست*
فهرست اصلی
پیوندها
دختر دریا
دریا
اگه خودکشی گناه نبود تورو می کشتم
اعتیاد نوین
عشق من عاشقم باش
من بی تو یعنی حسرت
باران عشق
ترانه عشق
وصال
سکوت شب
تنهای خیلی خسته
مهربان باش تا تنها نباشی
دختر ایران زمین(عاطفه)
مهربونم
تقدیم به تو
امیر کورد
برو واسه عشقت یه شمع روشن کن
.:::پسران آفتاب:::.
پرنسس موبایل
گالری عروس شاهدخت
:: :: موسیقی

.
امکانات

ط pari . .

JavaScript Codes